تبليغاتX
می نویسم

می نویسم

دل نوشته های یک انسان

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .... !  حمید مصدق

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت1:25توسط ف.ق | |

 

عادت نکنیم...

اگر میشد تکرار را برای همیشه نابود کرد

اگر میشد تن به عادت ها نسپرد

بی شک تو نیز خیلی زود فراموش میشدی

همیشه عادت هایم آبی بوده اند

نمیدانم به تو عادت کرده ام یا ...

اما میدانم اگر روزی تکرار نبود

تمام شروع و ایان های یکسان نبود...

تو نیز نبودی !
اما حالا که هستی !

چه از روی عادت و چه...

به تو خاهم گفت که نمیتوان این تکرار دوست داشتن ها نبود ....

اگر کمک کنی تا گلدان کنار پنجره هامان را از عادت به خورشید دور کنیم

...تا همیشه در بهار نرویند و نروییم...

پاییز را به برگهای زرد عادت ندهیم

زمستان را به سوز سرمایش و یا

پروانه ها را به گلها عادت ندهیم

و ثانیه ها را گاه به ساعت ها و گاه دقایق بدل کنیم و حرکت بادگونه شان را بشوییم

.....

آنگاه

آنگاه عادت به تو نیز نابود خواهد شد

پس اگر میروی ...

بیا تا عادت نکنیم

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت22:47توسط ف.ق | |

دینگ دینگ...

نمیخوام از تلخی هاش بگم چون با یه قاشق شکر میشه دوباره شیرینش کرد.شیرینه شیرین !

ولی  تلخی همین الانش .. . هم داغه هم تلخ.هم میسوزونه هم طعم بدی داره !

درست مثل یه فنجون قهوه ! دوسش ندارم ! کاش میشد دیگه نبودی ! خیلی راحت مثل همین قهوه

میریختمت تا دیگه اذیتم نکنی ! نه تلخی هات نه داغی هات !  دینگ .....دینگ.....یاس

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت3:48توسط ف.ق | |

بهار را باور کن

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه,کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست!

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست!

باز کن پنجره را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سلیل سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حلیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

              باور کن !!!!فریدون مشیری

کلبه ی کوچک دلهاتان به دل انگیزی عطر بهار باد

سالی مواج از دریای آرام محبت  در انتظارتان !

             بهارپیشاپیش برکت باد

      

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت15:16توسط ف.ق | |

.........

 شاید واژه ها طلسم شده اند

همرنگ سیاهی ها گشتند

دیگر واژه ها آبی نبودند

دریا نبودند

تا بنگارم و آرام شوم

حتی آفتابی نیز نبودند

حتی بارانی نیز...!

گویی سنگ شدند و حتی نگاهم که با آنها برخورد میکرد درد میگرفت

خیلی دلم تنگ شده بود

برای موج آرامش سکوت

برای زیبایی کلمات

برای تک تک ماهی قرمز هایی که در تنگ بلورین کلمات میرقصند

برای باران

برای خورشید

....

و میخواستم تلخی این دلتنگی را در دریای شیرین واژه ها بشویم

اما....

واژه ها نیز با من قهر شده اند

کاش میتوانستم این خاموشی تلخ را بر هم شکنم

اما...

نگاه که میکنم انگار

قلب من از تمام خاموشی ها خاموشتر است !!!!یاس

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت0:2توسط ف.ق | |

توی کلاس فیزیک بودم. از این که رو دورترین صندلی به معلممون نشسته بودم اما

 اصلا حس خوبی نداشتم.به خاطر همین اصلا حوصله ی درس و معلم رو نداشتم.

 به زمین که نگاه کردم چشمام افتاد به یه لشگر مورچه که هی دور خودشون

 میگشتن تا یه چیزی پیدا کنن و ببرن تو خونشون.از کمک کردن به هم دیگه دریغ

نمیکردن اما بیچاره ها گیج گیج بودند. من که فکر می کردم اگه به هم دیگه کمک

 نکنن بهتر میتونن راهشونو پیدا کنند. ههههه ! بیچاره ها . ولی یه کم که نگاشون

 کردم دیدم چقدر مهربونن. یکیشون داشت از دیوار سر میخورد اما یکی دیگه اومد

 نجاتش داد . خیلی جالبه هااااااا . حالا ما آدما اگه  تو خیابون بمیریم هم صد نفر

 میان دورمون بر و بر بهمون نگاه میکنن و هیچ کدوم ...!!! حالا چی بشهههههههههه

 که یکی یه کم رحم کنه بیاد نجاتمون بده . حالا این مورچه ها رو باش . به این

کوچیکی نمیذارن آب تو دل یکی دیگه تکون بخوره. یه کم هم که فکر کنیم میبینیم چه

قدر خوشبختن.دوباره امروز تو مدرسه تو کلاس دین و زندگی بودم که چشمم افتاد به یه

مورچه که داشت رو پاهام راه میرفت . ههه.این قدر خوشحال شدم. بازم یه مورچه ! یه کم

که بهش نگاه کردم دیدم ازم ترسید. ولی نمیدونم چرا ولش نکردم که بره. از یه طرف

 دلم می خواست باهاش بازی کنم. از یه طرف هم دلم نمی اومد بین این همه پا ولش

 کنم که لهش کنن. هی میخواست فرار کنه اما فکر کردم اگه ولش نکنم تو کلاس به

 نفعشه.اون که نمی فهمید. گذاشتمش رو پاک کنم دیدم هی داره از یه سمت

پاک کن میره یه سمت دیگه. گیج شده بود اما چطوری بهش میگفتم که اگه ولت کنم

 که می میری بچه.این قدر باهاش حرف زدم! خیلی با مزه بود. هی داد می زد با اون صدای

بلند ش اما من که نمیشنیدم. هههههه.که یهو دوستم پاک کن رو گرفت و اون مورچه ی

بدبخت هم افتاد رو زمین. خدایش بیامرزد احتمالا دیگه نمی دونم الان زیر کفش کدوم یکی از

آدماست. یا نمیدونم شایدم سالم رسیده باشه خونش. آخه وقتی رو زمین افتاد این قدر با

سرعت رفت که فکر کنم ترمز بریده باشه. رفته باشه زیر پا. اما کی می دونه تو دل اون

مورچه به کوچیکی چی میگذره. اصلا بس که کوچیکه آدم میترسه نازش کنه و بمیره چه

برسه به این فکر کنی تو این کوچیکی یه دل بزرگ داره که توش پر از سخاوت و مهربونی یه

 یه دل داره که از دل تک تک ماها صبور تره. عجب دل بزرگی داره که تونسته با ما آدما

 کنار بیاد با این همه ظلمهایی که بهش کردیم. از آدمایی که فکر میکنن همه

 چیییییییز می دونن و هیچی نمی دونن بدم میاد . اصلا از همه ی آدما بدم میاد

دروغ چرا؟؟؟؟ دلم نمی خواد کنارشون باشم. کنار آدمای مغرور و از خود راضی ای که

 فکر می کنن دنیا زیر دستشونه و هر کی فکر می کنه همه باید جلوش لنگ بندازن.

 این قدر مغرورند که فکر می کنن آسمون شکافته شد و فقط اونا افتادن پایین. از آدمایی

 که زندگی شون شده پر از خالی . از آدمایی که فکر می کنن اگه یکی  یه بار

 بهت گفت دوستت دارم یا این که حتی گفت تو چه قدر خوبی فرداش دیگه باید این

 قدر با طرف سنگین صحبت کنند که پر رو نشه . به خاطر همینه که میگم خوش به

 حالت مورچه کوچولو. که بدون این دغدغه ها زندگیت جریان داره............یاس

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت21:10توسط ف.ق | |

 

  

 

 

نمیدونه . نمی دونه چرا این طوری میشه . بعضی وقت ها که میخواست  باهاش از خودش بگه

نمی تونست

نمی تونست یا نمی دونست  خودشم نمی دونست  ولی هر دفعه چیزی واسه گفتن نداشت

یا اگه هم داشت که ترجیح میداد چیزی نگه.چون این قدر از خودش خسته بود که نمی خواست از

خودش صحبت کنه.

دلش پر از حرف ها ی نگفته ای بود که نمی دونست چی کارشون کنه.اما اگه هم میخواست نمیتونست 

چون چیزی از اون حرفها سر در نمی آورد.دلش میسوخت واسه خودش.گاهی وقتا این قدر به آدمای

دیگه حسودیش میشد که نمی تونست خودشو تحمل کنه.

همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت .خودشم مونده بود ! هنوز نمی تونست یه شخصیت ثابت

واسه خودش داشته باشه. مگه میشه؟؟؟ دیگه همه چیز واسش خسته کننده بود. 

خجالت می کشید از خدا.هر وقت خسته بود می رفت پیشش تاازش کمک بخواد اما باز هم خدا کمکش

میکرد و اون دوباره میشد همون آدم لجباز قبل.

 خیلی سعی کرد که خوب  باشه.بتونه یه جوری زندگی کنه که حد اقل خوش رو بشناسه. اما بیشتر

تو خودش گم شد.

شده بود شبیه یه علامت سؤال ؟؟؟؟؟؟؟؟  نمیخواست این طوری باشه. اما شد

پیش کی می رفت؟ چی میگفت؟ بازم میگفت خدایا کمکم کن !؟؟؟؟ به نظرم مسخرست.

بازم چیزی درست نمیشه ! با چه رویی میرفت پیشش؟

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت19:28توسط ف.ق | |

به نام تو خدا جونم

همیشه همین بوده !

برای من یکی که بوده و هست و احتمالا هم خواهد بود !

همیشه وقتی تنهایی ! وقتی دلت گرفتست !وقتی دلت می خواد یکی باشه تا باهاش حرف بزنی !

بتونه درکت کنه ! هیچکی نیست ! حتی اونی که بهت قول داده بود تو تنهایی هات تنهات نذلره !

تو این تنهایی هاست که تازه میفهمی چقدر تنهایی ! میفهمی چه قدر تو تنهایی هات غریبی !

دلم می خواست جیغ بزنم بگم یعنی هیچ کسی نیست که با من باشه؟ اما اینقدر خسته بودم که

حتی صدایی که متعلق به خودم بود هم  تو این تنهایی همراهم نشد !

بازم من شدم و اشک هامو خدا !

من چشمهامو یستم و اشکهام باریدند و خدا آرومم کرد !

نه تو بودی و نه هیچ کس دیگه ای !

اون لحظه که تنها بودم ! وقتی که از خودم ! از زندگیم   خسته بودم ! وقتی که دلم می خواست

باشی .نبودی ! حالا به هر دلیلی ! تنهایی دلیل حالیش نیست .خستگی برهان نمی فهمه ! دلتنگی 

نمیفهمه کار یعنی چی ؟!؟!؟!!؟ آشفتگی نظم نداره !

من خیلی تنها بودم  ! خیلی دلم شکسته بود ! حوصلم از خودم هم سر رفته بود ! شدم یک واژه ی 

تکراری ! گاهی وقتها این تکرار قشنگه اما... دیگه اون زیبایی هم کسل کننده ست.

همه با من غریب بودند ! تو این همه داد و بی داد قلبم یکی نگفت چی شده؟این همه سر و صدا واسه 

چی ؟

همون جا ایستادم ! هیچی نگفتم ! بغض خفم کرده بود ! خسته بودم ! چشم هام تو دریای خواب

آروم آروم غرق می شدند ! هر چی تو دلش بود بهم گفت! اما نتونستم هرچی که می خواستم بگم !

بغض داشت دیوونم میکرد ! کی میرسم یه جای آروم و خلوت کهجیغ بزنم و این بغض لعنتی رو بشکونم !

با همون خستگی رسیدم به جای آروم ! خسته بودم  اما وقتی تونستم این سکوت سنگین رو بشکونم

آرومتر شدم !

و تازه فهمیدم بدون هیچ کس دیگه ای هم میشه تنهایی هاتو با خودت و خدا قسمت کنی ! اونم چی؟

وقتی از این تنهایی بزرگ یک ذره ی کوچیک میشه مال خودت ! که اون تنهایی لذت بخشه ! مهم اینه که

بغضی که تو این تنهایی هاست آرومت می کنه ! دیگه سنگین نیست ! اتفاقا باهاش

سبک می شی !!!!!یاس

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت23:59توسط ف.ق | |

و خوشا باغچه ی کوچک من ....

 

 در عبور خورشید

پرتو تاریکی بر گذرگاه خیالم افتاد

من نمیدانم

اما!
نقشی از آن گرما  آن باریکه ی نور

در دل باغچه ی کوچک من

یادگاری مانده است

باران میبارد و هر گاه که من باغچه را می بینم

آفتابی مانده است

من صنوبر ها را دیدم در نکاپوی عبور

من سبکبالی مریم را

سرشاری سیب را دیدم  هنگام صبوح

من دیدم شور شب بو را در تن شب همچون

کودکی سرشار از عشق در آغوش مادر خود می لولد

و خوشا باغچه ی کوچک من

گر تو را داشته باشد تا ابد

تا زمانی که هنوز نارونی مانده در این خاک و هنوز

مریمی مانده در آغوشش باز !

و خوشا باغچه ی کوچک من

گر تو او را تا ابد در بر خود بنشانی

و خوشا باغچه ی کوچک من !!یاس

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت1:57توسط ف.ق | |

به نام حضرت دوست

سلام یاران مهربان.دوستان گرانقدر. دیر گاهیست دیگر شوقی برای پرواز نیست.

میدانید چرا؟پرنده ی دل زخمی بود و تمام قفس ها بسته.

مگر با بال شکسته و دلی سرد و جسمی سرد میتوان پرید؟

مگر میشود با کوله بار سنگین دلتنگی ها راه سفر در پیش گرفت؟

آنقدر خسته بودم که انعکاس صدایم بر دیواره ی حنجره می شکست!!

سرمایی بر این دیار سفر کرد که سوزش بر تاریکترین روزنه ها ی وجود می رسید و میسوزاندش از آتش 

سرمای خود .

ترسیدم در این سوز آتش گیرم و هیچ کس مرا همراه نباشد !

و این ترس به من شوق پریدن داد و من آرام آرام بالهای زخمی ام را مرهم بخشیدم و آسمان دل را با

پرواز جلا دادم !

... و این گونه پس از مدتها به آسمان آمده ام تا همراه کوچکی با شما گردم.

امیدوارم  همراه همیشگی و بدون دردسری باشم.

بدرود.


 

 

آوا ی آشنایی ازراه دور می رسد

صدای پای باد ...

...و آن قاصدک مرا میشناسد

و باری همان  عطر آشنا در نوسان بادها

همان شوق  آفتابی

همان سکوت پر صدای آبی

همان ستاره باران

و من در این نور باران زیبایی

تو را دیدم

             خدای من !!

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت15:54توسط ف.ق | |