توی کلاس فیزیک بودم. از این که رو دورترین صندلی به معلممون نشسته بودم اما
اصلا حس خوبی نداشتم.به خاطر همین اصلا حوصله ی درس و معلم رو نداشتم.
به زمین که نگاه کردم چشمام افتاد به یه لشگر مورچه که هی دور خودشون
میگشتن تا یه چیزی پیدا کنن و ببرن تو خونشون.از کمک کردن به هم دیگه دریغ
نمیکردن اما بیچاره ها گیج گیج بودند. من که فکر می کردم اگه به هم دیگه کمک
نکنن بهتر میتونن راهشونو پیدا کنند. ههههه ! بیچاره ها . ولی یه کم که نگاشون
کردم دیدم چقدر مهربونن. یکیشون داشت از دیوار سر میخورد اما یکی دیگه اومد
نجاتش داد . خیلی جالبه هااااااا . حالا ما آدما اگه تو خیابون بمیریم هم صد نفر
میان دورمون بر و بر بهمون نگاه میکنن و هیچ کدوم ...!!! حالا چی بشهههههههههه
که یکی یه کم رحم کنه بیاد نجاتمون بده . حالا این مورچه ها رو باش . به این
کوچیکی نمیذارن آب تو دل یکی دیگه تکون بخوره. یه کم هم که فکر کنیم میبینیم چه
قدر خوشبختن.دوباره امروز تو مدرسه تو کلاس دین و زندگی بودم که چشمم افتاد به یه
مورچه که داشت رو پاهام راه میرفت . ههه.این قدر خوشحال شدم. بازم یه مورچه ! یه کم
که بهش نگاه کردم دیدم ازم ترسید. ولی نمیدونم چرا ولش نکردم که بره. از یه طرف
دلم می خواست باهاش بازی کنم. از یه طرف هم دلم نمی اومد بین این همه پا ولش
کنم که لهش کنن. هی میخواست فرار کنه اما فکر کردم اگه ولش نکنم تو کلاس به
نفعشه.اون که نمی فهمید. گذاشتمش رو پاک کنم دیدم هی داره از یه سمت
پاک کن میره یه سمت دیگه. گیج شده بود اما چطوری بهش میگفتم که اگه ولت کنم
که می میری بچه.این قدر باهاش حرف زدم! خیلی با مزه بود. هی داد می زد با اون صدای
بلند ش اما من که نمیشنیدم. هههههه.که یهو دوستم پاک کن رو گرفت و اون مورچه ی
بدبخت هم افتاد رو زمین. خدایش بیامرزد احتمالا دیگه نمی دونم الان زیر کفش کدوم یکی از
آدماست. یا نمیدونم شایدم سالم رسیده باشه خونش. آخه وقتی رو زمین افتاد این قدر با
سرعت رفت که فکر کنم ترمز بریده باشه. رفته باشه زیر پا. اما کی می دونه تو دل اون
مورچه به کوچیکی چی میگذره. اصلا بس که کوچیکه آدم میترسه نازش کنه و بمیره چه
برسه به این فکر کنی تو این کوچیکی یه دل بزرگ داره که توش پر از سخاوت و مهربونی یه
یه دل داره که از دل تک تک ماها صبور تره. عجب دل بزرگی داره که تونسته با ما آدما
کنار بیاد با این همه ظلمهایی که بهش کردیم. از آدمایی که فکر میکنن همه
چیییییییز می دونن و هیچی نمی دونن بدم میاد . اصلا از همه ی آدما بدم میاد
دروغ چرا؟؟؟؟ دلم نمی خواد کنارشون باشم. کنار آدمای مغرور و از خود راضی ای که
فکر می کنن دنیا زیر دستشونه و هر کی فکر می کنه همه باید جلوش لنگ بندازن.
این قدر مغرورند که فکر می کنن آسمون شکافته شد و فقط اونا افتادن پایین. از آدمایی
که زندگی شون شده پر از خالی . از آدمایی که فکر می کنن اگه یکی یه بار
بهت گفت دوستت دارم یا این که حتی گفت تو چه قدر خوبی فرداش دیگه باید این
قدر با طرف سنگین صحبت کنند که پر رو نشه . به خاطر همینه که میگم خوش به
حالت مورچه کوچولو. که بدون این دغدغه ها زندگیت جریان داره............
یاس